<0017>



تاريخ : پنج‌شنبه 10 اسفند 1391 | 16:56 | نویسنده : knifelove | ارسال نظر(0)

  

فردا اگر ز راه نميآمد

من تا ابد کنار تو ميماندم

من تا ابد ترانهء عشقم را

در آفتاب عشق تو ميخواندم

 

 

در پشت شيشه هاي اتاق تو

آن شب نگاه سرد سياهي داشت

دالان ديدگان تو در ظلمت

گوئي به عمق روح تو راهي داشت

 

 

لغزيده بود در مه آئينه

تصوير ما شکسته و بي آهنگ

موي تو رنگ ساقهء گندم بود

موهاي من، خميده و قيري رنگ

 

 

رازي درون سينهء من مي سوخت

مي خواستم که با تو سخن گويد

اما صدايم از گره کوته بود

در سايه، بوته هيچ نميرويد

 

 

زآنجا نگاه خستهء من پر زد

آشفته گرد پيکر من چرخيد

در چارچوب قاب طلائي رنگ

چشم مسيح بر غم من خنديد

 

 

ديدم اتاق درهم و مغشوش است

در پاي من کتاب تو افتاده

سنجاق هاي گيسوي من آن جا

بر روي تختخواب تو افتاده

 

 

از خانهء بلوري ماهي ها

ديگر صداي آب نميآيد

فکر چه بود گربهء پير تو

کاو را بدبده خواب نميآمد

 

 

بار دگر نگاه پريشانم

برگشت لال و خسته به سوي تو

مي خواستم که با تو سخن گويد

اما خموش ماند به روي تو

 

 

آنگه ستارگان سپيد اشک

سوسو زدند در شب مژگانم

ديدم که دست هاي تو چون ابري

آمد به سوي صورت حيرانم

 

 

ديدم که بال گرم نفس هايت

سائيده شد به گردن سرد من

گوئي نسيم گمشده اي پيچيد

در بوته هاي وحشي درد من

 

 

دستي درون سينهء من مي ريخت

سرب سکوت و دانهء خاموشي

من خسته زين کشاکش دردآلود

رفتم به سوي شهر فراموشي

 

 

بردم ز ياد اندوه فردا را

گفتم سفر فسانهء تلخي بود

ناگه به روي زندگيم گسترد

آن لحظهء طلائي عطرآلود

 

 

آن شب من از لبان تو نوشيدم

آوازهاي شاد طبيعت را

آن شب به کام عشق من افشاندي

ز آن بوسه قطرهء ابديت را.....

(فروغ فرخزاد)



تاريخ : چهارشنبه 09 اسفند 1391 | 17:15 | نویسنده : knifelove | ارسال نظر(0)

0017 &spring&salar



تاريخ : چهارشنبه 09 اسفند 1391 | 17:09 | نویسنده : knifelove | ارسال نظر(0)

....دوست داشتی؟...

منبع:تاپ ناپ



تاريخ : چهارشنبه 09 اسفند 1391 | 16:56 | نویسنده : knifelove | ارسال نظر(0)


اشک خیمه زده بر صفحه ی چشم نگرانم
چنـد روزیسـت که دلواپسـم و بـد نگرانم
کوچه از رهگذر سرد غمت زار و گرفته ست
شب بی تابش ماه روی تو برده امانم . . . .

 

تو کسی که خنده اش طعم زمستان میدهد
من همان که ابتدایش بوی پایان میدهد
خوب میدانم که یک شب ، یک شب بی انتها
عشق روی دستهای بی کسم جان میدهد

و من هنوز عاشقم ، آنقدر که می توانم هر شب بدون آنکه خوابم بگیرد ، از اول تا آخر بی وفایی هایت را بشمارم و دست آخر همه را فراموش کنم !......


دلم گرفته...
طاغت این همه دوری را ندارم!
این قلبم دیگر برای خودم نمیزند...
دیگر اختیارش دست کس دیگری است..
دلتنگش که میشوم بی اختیار اشک میریزم،
نمیدانم...
فکر کنم اختیار چشمانم هم دست اوست...!!!!


.....دردناك ترين جدايي ها آنهايي هستند كه نه كسي گفت چرا و نه كسي فهميد چرا...

عاشق اسمم می شوم
وقتی
تو صدایم می کنی ...

با تو فراموشم میشه واسه ی همیشه دستای سردم
با تو فراموشم میشه واسه ی همیشه ترکهای قلبم.....

این بار از بازار دلتنگی برایم یک بغض تازه بخر
نه از اینهایی که زود میشکند...

....عاشق وقتاییم که داری نگاهم میکنی من خودمو زدم بی خیالی/اما تا بر میگردم صورتتو بر میگردونی!قضیش چیه واقعا؟؟؟؟؟!

کـاش مـیشـد دیـشـب مـی آمـدی....
مـرا در آغـوشـت جـایـم مـیـدادی..
فـرصـتِ گـِلـه را ازم مـیگـرفـتـی..
مـثـلِ زمـانـهـایـی کـه از نـدیـدنـت شـاکـی بـودم..
بـلـند مـیـگـفـتـی: هـــــــــیــــــس
هـمـه ی بـی مـن بـودنـات تـمـوم شـد..
سـرم تـو آغـوشـت بـاشـه و بـگـی:
دیـگـه ایـنـجـام . . مـیـخـواهـم امـشـب تـا صـبـح دیـوانـه ات کـنـم.......
لایـــک=خــــاصّ تـریـنِ مــــــن..!
از مــــن نــپــرس چــقــد دوســـتـت دارم...

در آغوشت
ورد می‌خوانم زیر لب
و خدا را صدا می‌زنم .
آنقدر صدا می‌زنم که بگویی :
جان دلم !

"خــاطرات عـاشـقانه "
بــهش گـفتم بیـا جـای هـمیشگی کـارت دارم...
نـیم سـاعـت بـعد اومـد...
بـا دوسـتش بـود...
گــفتم مـیخواسـتم ببـرمـت یـه بـاغچه رسـتوران حـال کـنیـا!!!
گــُفت:اُاُاُ...بـخیال شـو بـابا!!!
دوســتش گـُفـت پـس مـن بـرم مـزاحمـتون نـمیشم...
سـریع بـه خـانومم گــفتم :نـگفتی بـه دوسـتت اخـلاقه مــنو؟؟؟
یـا سـه تـایی مـیریم یـا اصـلن نــمیریم!!!
خـلاصه رفـتیم...
نــشستیم رو تـخت...
جــلومون درخـتای انار و یـه جـویبار ِ خـوشگل بـود ...
واسـه خـاطره دخـترا قـلیون نگـرفـتم...
واسـه خــانومم مـعجون واسـه دوستش هـم کـه شـیرینی و قـند واسـه پـوستش ضـرر داشـت:) بـستنی سنتی مخـصوص...
دوبـاره واسـه خـودمم یـه بـستنی سـنتی مـخصوص:)
در حــین ِ خـوردن ِ قـا قا لیلی هـامـون اونــقد چـرتو پـرت گـُفتم داشـتن از خـنده مـترکیدن...
اون دوستش کـه هـیچی بـستنیش پـاچـیده بـود رو فـرش:)
دوربـــین عـکاسی آورده بـودم عـکس بـندازیم...
دادم دوستش ازمون عـکس بـگیره...
نشـستیم کـنار ِ هــَم...اون بـا انـگشت اشـاره صـورتمو نـشون مـیداد مـنم چـشمای اونو...
مـوقع انـداخـتن عـکس حـسادتو تـو چــشمای دوستش مـیدیدم...
کـه بـه عـشق ِ مـا غـبطه مـیخورد...
الان اون عــکس شـده یـکی از بـدترین آلات ِ عـــذاب ِ مــن...
هــــِی نـگاش مـیکنم مـیگم یـنی دوسـتم نـداشت کـه الان پـیشم نــیس؟؟؟
اگــه دوسـتم نـداشت پـس این عــشقی کـه تـو چـشماشه چـــــیـــه؟؟؟

 

امروز در قلبم برای همیشه پلمپ شد به جرم دوست داشتن های بی مورد !
لطفا دیگر سراغ آن نیایید حتی با مجوز رسمی از عقل !


درخت با برگ های خشک و شاخه های شکسته هم هنوز درخت است …
آدم اما “دلش که بشکند” ، دیگر آدم نمی شود !


تو به این افتخار کن که منو تنها گذاشتیو رفتی...
منم به این افتخار میکنم که یه شبی یه جایی این قلب شکسته من دوباره عاشق شد...


^^^چی شد که عاشقش شدم؟^^^
... سر کلاس بودیم و قرار بود چند نفر تحقیقشونو ارائه بدن و اون کسی که منو نمی دید(اسمش بهار) هم بین اونا بود. تا اون شروع کرد به ارائه تحقیقش منم شروع کردم به کرم ریختن. سوال پرسیدن آزاد بود و من بقدری ایرادای بنی اسرائیلی گرفتم که طفلک اشکش دراومد. احساس خوبی داشتم و مطمئن بودم بعد از تموم شدن کلاس میاد و هرچی از دهنش دربیاد بارم میکنه ولی نیومد. ینی به فحش دادنشم راضی بودم ولی بازم نیومد.


دکتر:
پای نسخه ام بنویس “ممنوع الملاقات” ، بگذار تنهاییم دلیل پزشکی داشته باشد


یکی از فانتزیام اینه که بعد از چهار ماه دوری زنگ بزنه بگه یادته 9روز بی خبر بودیم چه سخت گذشت حالا لجبازی بسه برگرد پیشم...


ســـــلامــــتي كـــســايـــي كـــه جـــســـارت عـــاشقـــانه از دســـت دادنـــو دارن....

نه حـــــقـــــارت بـــه هـــر قـــــيــــمــــــت نـــگــه داشـتـنــو !!


غـــصه مــرا کــُشت...!!!
وقــتی دیــدم دســت بـه سیــنه ایســتاده ای...
تـــمام ِ راه را بــرای آغــوشـَت دویــده بــودم بــی انــصاف..؟؟!!!


"دستانت" در "دستانم" . . .
اشکانم جاری . . .
سرمای دستانم در گرمی دستانت محو . . .
و "دلم" . . .
ارامتر از قبل . . .


به اندازه یک عمر عمیق است میان من و تو
من به عشقی و تو به نفرت . .


وقتی میگفت دوست دارم
فقط لبخند میزدم
اونم کلی از دستم ناراحت میشد و میگفت:
چیه باور نمیکنی؟
نه اینکه اونو باور نداشته باشم....نه
اما تجربه ثابت کرده بود که من
آدم دوست داشتنی نیستم.
چون ساده هستم و بی سیاست.

 



تاريخ : سه‌شنبه 08 اسفند 1391 | 20:15 | نویسنده : knifelove | ارسال نظر(0)

نگاه کن که غم درون دیده ام

 

چگونه قطره قطره آب می شود
چگونه سایه سیاه سرکشم
اسیر دست آفتاب می شود
نگاه کن
تمام هستیم خراب می شود
شراره ای مرا به کام می کشد
مرا به اوج می برد
مرا به دام میکشد
نگاه کن
تمام آسمان من
پر از شهاب می شود
تو آمدی ز دورها و دورها
ز سرزمین عطر ها و نورها
نشانده ای مرا کنون به زورقی
ز عاجها ز ابرها بلورها
مرا ببر امید دلنواز من
ببر به شهر شعر ها و شورها
به راه پر ستاره ه می کشانی ام
فراتر از ستاره می نشانی ام
نگاه کن
من از ستاره سوختم
لبالب از ستارگان تب شدم
چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل
ستاره چین برکه های شب شدم
چه دور بود پیش از این زمین ما
به این کبود غرفه های آسمان
کنون به گوش من دوباره می رسد
صدای تو
صدای بال برفی فرشتگان
نگاه کن که من کجا رسیده ام
به کهکشان به بیکران به جاودان
کنون که آمدیم تا به اوجها
مرا بشوی با شراب موجها
مرا بپیچ در حریر بوسه ات
مرا بخواه در شبان دیر پا
مرا دگر رها مکن
مرا از این ستاره ها جدا مکن
نگاه کن که موم شب براه ما
چگونه قطره قطره آب میشود
صراحی سیاه دیدگان من
به لالای گرم تو
لبالب از شراب خواب می شود
به روی گاهواره های شعر من
نگاه کن
تو میدمی و آفتاب می شود...

فروغ فرخزاد..



تاريخ : سه‌شنبه 08 اسفند 1391 | 14:08 | نویسنده : knifelove | ارسال نظر(0)

0017and spriiiiiiing72

 



تاريخ : سه‌شنبه 08 اسفند 1391 | 14:00 | نویسنده : knifelove | ارسال نظر(0)

نیما غم دل گو که غریبانه بگرییم

سر پیش هم آریم و دو بیگانه بگرییم …

پوپکم، پوپک شیرین سخنم!

این همه غافل

از این شاخه به آن شاخه مپر

اینهمه قصه شوم از کـَس و ناکس مشنو

غافل از دام هوس

اینهمه دربر هر ناکس و هرکس منشین

.

پوپکم، پوپک شیرین سخنم!

تویی آن شبنم لغزنده گلبرگ امید

من از آن دارم بیم

کین لجنزار تو را پوپکم آلوده کند

اندر این دشت مخوف

که تو آزادیش ای پوپک من می خوانی

زیر هر بوته گل

لب هر جویه آب

پشت آن کهنه فسونگر دیوار

که کمین کرده ترا زیر درختان کهن

پوپکم! دامی هست

گرگ خونخوارهء بدکارهء بدنامی هست

سالها پیش دل من، که به عشق ایمان داشت

تا که آن نغمه جانبخش تو از دور شنید

اندر این مزرع آفت زدهء شوم حیات

شاخ امیدی کشت

چشم بر راه تو بودم

که تو کی میآیی

بر سر شاخه سرسبز امید دل من

که تو کی میخوانی؟

پوپکم! یادت هست؟

در دل آن شب افسانه‌ای مهتابی

که بر آن شاخه پریدی

لحظه‌ای چند نشستی

نغمه‌ای چند سرودی

گفتم: این دشت سیه خوابگه غولان است

همه رنگ است و ریا

همه افسون و فریب

صید هم چون تویی، ای پوپک خوش پروازم

مرغ خوش خوان و خوش آوازم

به خدا آسان است

این همه برق که روشنگر این صحراهست

پرتو مهری نیست

نور امیدی نیست

آتشین برق نگاهی ز کمینگاهی است

همه گرگ و همه دیو

در کمین تو و زیبایی تو

پاکی و سادگی و خوبی و رعنایی تو

مرو ای مرغک زیبا که به هر رهگذری

همه دیو اَند کمین کرده، نبینند تو را

دور از دست وفا، پنهان از دیده عشق

نفریبند تو را، نفریبند تو را....دکتر علی شریعتی....…

 



تاريخ : دوشنبه 07 اسفند 1391 | 20:57 | نویسنده : knifelove | ارسال نظر(0)



تاريخ : دوشنبه 07 اسفند 1391 | 20:31 | نویسنده : knifelove | ارسال نظر(0)
بی تو ، مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم !

در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید

یادم آید که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ

یادم آید : تو بمن گفتی :
ازین عشق حذر کن !
لحظه ای چند بر این آب نظر کن
آب ، آئینة عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا ، که دلت با دگران است
تا فراموش کنی ، چندی ازین شهر سفر کن !

با تو گفتنم :
حذر از عشق ؟
ندانم
سفر از پیش تو ؟
هرگز نتوانم
روز اول که دل من به تمنای تو پَر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو بمن سنگ زدی ، من نه رمیدم ، نه گسستم
باز گفتم که : تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو درافتم ، همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم ، نتوانم … !

اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب نالة تلخی زد و بگریخت !
اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید

یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم
نگسستم ، نرمیدم

رفت در ظلمت غم ، آن شب و شبهای دگر هم
نه گرفتی دگر از عاشق آزده خبر هم
نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم !
بی تو ، اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم...فریدون مشیری...



تاريخ : یکشنبه 06 اسفند 1391 | 19:32 | نویسنده : knifelove | ارسال نظر(0)

.: Weblog Themes By BlackSkin :.