یه گودزیلا داریم نمیدونم تو مهد بهش چی گفتن!
وقتی میخواد دستاشو بشوره دستکش آشپزخونه رو دستش میکنه که پوستش خراب نشه!!!
الهی تب کنم شاید پرستارم تو باشی
طبیب حاذق این قلب بیمارم تو باشی
می دونی میشکنه این قلب من در کنج سینه
اگه بیدار بشم و بازم به بالینم نباشی
نمی ترسم اگر در راه عشقت زا به را شم
نمی ترسم اگر قربونی عشق تو باشم
تو یه باغ گلی بزار که من خار تو باشم
بزار تا اخر عمرم گرفتار تو باشم
می خوام اسب مراد و زین کنم پشتش سوار شم
بتازم سوی شهرت پشت خونت موندگار شم
بدنبال تو از شهری به شهری راهی میشم
بخوای آب می شم و در جوی عشقت جاری می شم!
ﭘﺴﺮ 16 ﺳﺎﻟﻪ ﺍﺯ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﭘﺮﺳﯿﺪ : ﻣﺎﻣﺎﻥ ﺑﺮﺍﯼﺗﻮﻟﺪ
18 ﺳﺎﻟﮕﯿﻢ ﭼﯿﮑﺎﺩﻭ ﻣﯿﮕﯿﺮﯼ؟
ﻣﺎﺩﺭ: ﭘﺴﺮﻡ ﻫﻨﻮﺯ ﺧﯿﻠﯽ ﻣﻮﻧﺪﻩ
ﭘﺴﺮ 17ﺳﺎﻟﻪ ﺷﺪ. ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﺣﺎﻟﺶ ﺑﺪ ﺷﺪ،ﻣﺎﺩﺭﺍﻭ ﺭﺍ
ﺑﻪ ﺑﯿﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ ﺍﻧﺘﻘﺎﻝ ﺩﺍﺩ،ﺩﮐﺘﺮ ﮔﻔﺖ ﭘﺴﺮﺕ...
ﺑﯿﻤﺎﺭی قلبی ﺩﺍﺭﻩ . ﭘﺴﺮ ﺍﺯ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﭘﺮﺳﯿﺪ : ﻣﺎﻡ
ﻣﻦ ﻣﯿﻤﯿﺮﻡ ...؟ ! ﻣﺎﺩﺭ ﻓﻘﻂ ﮔﺮﯾﻪ ﮐﺮﺩ . ﭘﺴﺮﺗﺤﺖ
ﺩﺭﻣﺎﻥ ﺑﻮﺩ
ﻫﻤﮥ ﻓﺎﻣﯿﻞ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮﻟﺪ 18 ﺳﺎﻟﮕﯽِ ﺍﺵ ﺗﺪﺍﺭﮎ
ﺩﯾﺪﻧﺪ ﻭﻗﺘﯽ ﭘﺴﺮ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﺁﻣﺪ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﻧﺎﻣﻪﺍﯼ
ﮐﻪ ﺭﻭﯼ ﺗﺨﺘﺶ ﺑﻮﺩ ﺷﺪ ....
ﭘﺴﺮﻡ ؛ ﺍﮔﺮ ﺍﯾﻦ ﻧﺎﻣﻪ ﺭﺍ ﻣﯿﺨﻮﺍﻧﯽ ﯾﻌﻨﯽ ﻫﻤﻪ
ﭼﯿﺰ ﻋﺎﻟﯽ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺷﺪﻩ،ﯾﺎﺩﺗﻪ ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﭘﺮﺳﯿﺪﯼ
ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮﻟﺪﺕ ﭼﯽ ﮐﺎﺩﻭ ﻣﯿﺨﻮﺍﯼ؟
ﻭ ﻣﻦ ﻧﻤﯿﺪﻭﻧﺴﺘﻢ ﭼﻪ ﺟﻮﺍﺑﯽ ﺑﺪﻡ ! ﻣﻦ ﻗﻠﺒﻢﺭﻭ
ﺑﻪ ﺗﻮ ﺩﺍﺩﻡ،ﺍﺯﺵ ﻣﺮﺍﻗﺒﺖ ﮐﻦ ﻭ ﺗﻮﻟﺪﺕ ﻣﺒﺎﺭﮎ
ﻫﯿﭻ ﭼﯿﺰ ﺗﻮ ﺩﻧﯿﺎ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮ ﺍﺯ ﻗﻠﺐِ ﻣﺎﺩﺭﻭ ﻋﺸﻘﺶ
ﻧﯿﺴﺖ.
دلتنگ نشدی ببینی...
قشنگ ترین خاطره...
بی رحم ترینشان میشوند...
♥
تلخ میگذرد این روزها...
وقتی قرار است از توکه آرام جانمی...
برای دلم یک رهگذر ساده بسازم...
♥♥
دلتنگ شده ام...
برای روزهایی که مهربان میشدی...
حتی اگر نمیدانستم چرا...
♥♥♥
سرد خواهد شد روزهایت بدون من...
برتن کن دروغهایی که بافتی...
♥♥♥♥
خدایا...
بیا با هم خاطراتم را ورق نه...
قدم بزنیم...
قول میدهم هرجا که پاهایت سست شد...
خودم بغلت کنم...
تو فقط بیا...
♥♥♥♥
دیگر تنها نیستم...
مدتهاست با "او"در خودم زندگی میکنم...
...
خنده های زورکیم را باور نکن...
من بدون اشک خواهم مرد...
...
برگرد از اول برو...
چشمانم پر از اشک بود...
واضح ندیدمت...
...
سکوت بلندترین گریه یک دختر است...
وقتی حرف نمیزند...
یعنی واقعا شکسته است...
...
صدای نفسهایت در آغوش دیگری از این راه دور هم عذابم میدهد...
بی انصاف آرامتر نفس نفس بزن...

تــ♥ــو را به رخ تمــــام شقایق ها میکشـــَــم
و میگویم : تـــا گــُــل مــَــن هست زندگـــی بایــَــد کرد. . .



روحِ باران،
دلم را آشوب می کند!
و من هنوز قانعم!
به سجده هایِ عاشقی،
به واژه هایِ سادگی،
به تار و پودِ زندگی،
و به هر چیزِ زیبایی،
که دلم را در برابرِ دلت،
قرص نگه می دارد!
.
.
.
در اتاقی که به اندازهی یک تنهاییست
دل من
که به اندازهی یک عشق است
به بهانههای سادهی خوشبختی خود مینگرد!






